ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
281
الطبقات الكبرى ( فارسي )
( 1 ) حضور حسن بصرى نقل مىكرد كه * مردى چوپانى را ديد و به او گفت : آيا فهميدى كه اين مرد درشت خوى چپ دست ( عمر ) مسلمان شد ؟ گفت : همان كسى كه در بازار عكاظ كشتى مىگرفت ؟ گفت : آرى . گفت : به خدا سوگند ممكن است خير فراوان به ايشان برساند يا شر فراوان . سليمان طيالسى از شعبه ، از سماك بن حرب ، از بشر بن قحيف نقل مىكند كه مىگفته است * عمر را ديدم مرد تنومندى بود . از همين راوى از هلال نقل شده كه مىگفته است عمر را مرد تنومندى ديدم گويى از مردان بنى سدوس بود . عثمان بن عمر از شعبه ، از سماك ، از قول مردى از قوم خود به نام هلال بن عبد الله نقل مىكند كه مىگفته است عمر به سرعت راه مىرفت و سيهچرده بود گويى از مردان خاندان سدوس بود و در پاهاى او گشادگى بود [ چون بلند قد بوده فاصله گامهايش هم بلند بوده است ] . عبد الوهاب بن عطاء عجلى از ابن جريج ، از عثمان بن ابى سليمان ، از نافع بن جبير بن مطعم نقل مىكند موهاى جلو سر عمر ريخت و به شدت اصلع شد . واقدى از مالك بن انس ، از زيد بن اسلم ، از اسلم نقل مىكند كه مىگفته است چون عمر خشمگين مىشد سبيل خود را مىگرفت و به دهان خود مىبرد و در آن مىدميد . معن بن عيسى با همين اسناد از زبير نقل مىكند مردى صحرانشين نزد عمر آمد و گفت : اى امير مؤمنان ما دربارهء زمينهاى خود در جاهليت جنگ كرديم و بر روى همان زمينها مسلمان شديم ، آن گاه بايد همين زمينها براى ما قرق شود ؟ عمر شروع به تاباندن سبيل خود و دميدن در آن كرد . يعلى بن عبيد از سفيان ، و عبد الله بن موسى ، از اسرائيل و هر دو از ابو اسحاق نقل مىكنند كه مىگفته است عمر سوار اسبى شد و جامهاش كنار رفت و مردم نجران كه حضور داشتند در ران او خال سياهى ديدند و گفتند : اين همان كسى است كه در كتابهاى خود ديدهايم ما را از سرزمينهاى خودمان بيرون خواهيد كرد . يحيى بن سعيد اموى از اعمش ، از عدى بن ثابت انصارى ، از ابو مسعود انصارى نقل مىكند كه مىگفته است كنار انجمن خود نشسته بوديم مردى در حالى كه سوار بر اسب بود به تاخت و تاز آمد چنان كه نزديك بود ما را زير دست و پاى اسب خود بيندازد . گويد ،